| ..::4=2×2::..
|
|
|
راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم
من هرز چند گاهی می گفتم که معانی واژه ها عوض شده
دوستی ، عشق و حتی دشمنی هم دیگه به معنی قبل نیست یک چیز جدید آموختم آموختم که اکثریت انسانها اسم حماقت ها و آویزون بودن هایشان را عشق می نامند و هر چقدر بیشتر آویزون باشند می گویند بیشتر عاشقیم و در این دوران حماقت چشم به همه واقعیت ها می پوشانند اینها گروه زیادی را تشکیل می دهند اما عشق هیچ گاه یک طرفه نمی تواند باشد تو وقتی عشق می دهی در قبالش اصلا نمی توانی بدی دریافت کنی اگر در مقابل عشق بدی گرفتی بدان که آن عشق نیست در ازای عشق باید ارامش ، عشق ، محبت دریافت کنی اگر دائما فکر می کنید که شما انسانهای خویی هستید که عشق می ورزید و دیگران بد هستند که پاسخ نمی دهند واقعا اشتباه می کنید اینها را با دوستی تفسیر کردیم که عشق واقعی را تجربه کرده است هدف از گذاشتن این داستان باز هم شاکی شدن از خودم بخاطر کارها و فکرهایی که نسبت به دیگران انجام می دم - خیلی اتفاقی این داستان را از آرشیو مطالبم یافتم و برای پاسخی بود به همه فریادهای فروخورده ام
یک نکته:چند تااز نظر های شما را تائید نکردم ولی خواندمشون و تشکر می کنم ازتون داستانک روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!' هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد
هراس چشمانم از بارانی شدن است قلبم احساس دین می کند به هدیه خداوندی که در4 فصل زندگی ام فقط بهار بود چقدر دل گرمم به این اعجاز که مفهومی جز در آغوش تو بودن را ندارد و باز حیرانم از این همه لطف یک سال گذشت یک سال پر از اتفاقات کوچک و بزرگ گذشت سالی که در دایره المعارف ذهنم دو کلمه معنایش عوض شد دیگر نه از عشق و نه از رفاقت توقع معنا گذشته را ندارم مصداقی نیافتم سپردمش به خاطراتم تا شاید روزی برای این دو نیز معنایی در خور بیابم خوار شدن، ندیده شدن، نامردی، قضاوت بی جا ، نامردی، گذشت، ناگفته ها ونشنیده ها و حواله این همه سخن با یک هیس و گذر گذشتم وهزار صدای نه و پاسخ آری، هزار پچ پچ و هزار اصلا نمی خواهم مظلوم بازی زندگی باشم ولی برای گذشتن بهای سنگینی دادم بهایی به قیمت تمام آدم هایی که ازاین تاریخ با آنها مواجه می شوم نه اینکه راهی جز گذشتن نداشتم نه انتخابم از دو گزینه خجالت زده کردن و انتقام، فقط گذشت بود و ازاینکه منت دار باشم آرامش خاطر بیشتری دارم تا منت گذار پس تمام در آخرین روزهای سال بزرگترین اتفاق زندگی ام رخ داد به دلی از جنس شیشه ی ناب دل سپردم برای ادامه راه به کسی که سکوتش، مهربانی اش، آرامشش، اخمش، خنده اش، همه همه برایم همان معنای خودم را دارد او حتی در تقسیم تنهایی ، سهم بزرگتر را برای خودش بر می دارد من سهراب بخوانم و او از گلی عکس می گیرد که به چشم هیچ کس نیامده من نگاهش می کنم و او نگاهم را بلند بلند بنوازد من قل قل کنم و او از چیزهایی حرف بزند که امروزها در خیال کسی هم راه ندارد من در کنارش به روهایم که امروزها محقق شده دست یابم من بترسم و او جراتم بدهد پس رضا می دهم به افسانه ای متفاوت از هر تجربه ای احساس جدیدی دارم عشق نیست فراتر از آن است دوست داشتن هم نیست پرستیدن است ولی نه اینکه او را بستایم بلکه حس ام را می ستایم و معتقدم فقط او اجازه چنین تجربه ای را به دخترکی داد که صادقانه خواست و نخواستنش. تو را بخشیدم
نه به خاطر اینکه لایق ببخش بودی بلکه برای گذر چشمانم را مي بندم
و اتاقي را كه عاشقانه هايم در آن رنگ گرفت باز در غباري از خيال ترسيم مي كنم چقدر هرسناك است هر قدر نزديك مي شي باز هم دوري آكواريم و نور سفيدش تابلوي دل نوشته اي كه تورا به باران قسم مي دهد كه بماني باران باشد تو باشي و كوچه اي بي انتها دنيا را مي خواهم چه كار دنيا نباشد كوچه باغي باشد و تو كه زلال تر از باراني درويش كاهي كه بارها شاهد هم آغوشي و گريه ها و خنده هايمان بود و دربي كه خارج مي شويم و به خالي اين ديوارها حسرت ديدگانم اضافه مي شود هر كسي ميان اشيا اين عالم يكي را براي خود خويشاوند مي يابد
احساس مي كند كه ميان او و آن پيوندي است مرموز كه حس مي شود و وصف نمي شود قرمز
كفشدوزك خيالم مي گريزد از بافته هاي چهار گوشش
يخ دستان دخترك يخ بسته است از بس هيزم ها سرد همديگر را به آغوش كشيده اند فاصله ها كه از من تا تو است
كودك درونم در گهواره بي محبتي خاموش ماند و شمع وجودم بي سو شد از معامله ها و هميشه باختن ها
انکار
بودنم ُحضورم ُعشقم ُانکار شد
|
|